آموختم که ...
(
)
آموختم که ...
خود خواهی را در خودم نخواهم . روزی پذیرفتمش اما فنا شدم و از نو ساختم .
هوس را در خود شکست بدهم ... آن لحظه ای که باختم . سقوط کردم .
غرور را خودم نه کسی دیگر . در خود بشکنم ... زیرا به دست دیگر کسی بی ارزش خواهد شکست ...
دل را به چیزی نبندم ... که آن چیز از بین خواهد رفت و خواهد مرد ... و اگر بستم روزی دلگیر و نا امید شدم .
نگاه به دست کسی نکنم . که جز خواری چیزی به من نخواهد رسید .
از خدا بخواهم که گر دهد نعمت بود . گر ندهد حکمت .
از کسی چیزی نخواهم . که گر دهد منت است و ندهد ذلت .
حرف ها زیاد است . نظرات زیاد است . یکی از روی حسد و یکی از روی ریا و یکی از روی کبر و یکی از روی ... بگذریم .
آموختم که اول خودم را بشناسم ... بعد دانستم که هیچ چیزی و کسی جز خودم نمی تونه راهمو انتخاب کنه .
و دانستم که جز خدایم ... همیشه همراهم نیست و با من نمی ماند و روزی ترکم خواهد کرد .
ادامه مطلب
نوشته شده توسطمحمد امين نوزريان دریکشنبه 6 آبان1386 ،
ساعت 17:37
(
)
بازم اومد ... بازم تا به خودم اومدم ، نیمی از نشونش گذشت ....
بازم مثل ساعت ، یک سال از عمر ما گذشت ...
اما هنوز انسان جایز الخطا باقی مانده و می ماند ...
خطا فراوون ... تا دلت بخواد ... اما اونه که مهربونه ...
خدایا اگه عمرم نرسه به آخر می خوام ببینم روح و روی حیدر ...
می خوام بازم مثل شبای سادگیم ... پی ببرم به بطن اون دلاور .
چی بگم ؟ لیاقت ندارم ... ظرفیتشو ندارم ... تا یادم میاد اشکم در میاد گریم سرازیر میشه .
فقط حس می کنم ... هنوز ... هنوز ندایی برای امید واری مانده ...
هنوز نوری گرچه باریک اما پر نور به دل می تابه .
نمی تونم ... دیگه نمی تونم ...
دلم تازه میشه ... شبی تازه ... نو
دل میگه دیگه گناه نکن ...دیگه تنبلی نکن ... دیگه برای راحتی از سختی ها غافل نشو ...
خداوندا به من قدرتی ده که از تو غافل نشوم ...
خدایا به من نیرویی ده که لغزش نکنم ...
خدایا اینو من نمی خوام .. اینو همه می خوان .
یا حق .
ادامه مطلب
نوشته شده توسطمحمد امين نوزريان دردوشنبه 9 مهر1386 ،
ساعت 0:17
(
)
خداوندا ...
به حرمت آیات این کتاب آسمانی ، به حرمت مولای تمام عاشقان علی علیه السلام قبله ثانی
به حرمت عشقم قسم . به حرمت دل پاک دلدارم . به حرمت مریم مقدس دلم ...
به حرمت تمام مقدسات ، به حرمت این نفس ها و هق هق ها ...
به حرمت این اشک ها ، به حرمت خود تو خدای من ...
به آسمان ها و زمین ها و آب ها ، به قدر بی انتهایت قسم ...
به حرمت ایمان و اعتقاد در این سیاهی ها ...
به حرمت دلهای پاک و به حرمت نور حق قسمت می دهم ...
قسمت می دهم مرا و عذرم را بپذیری و در دریای بخشش خود راه دهی ...
بسیار آزردم آن معشوقی که به دل و روحم بخشیدی ...
شرمنده ام از رویش ، از روی پاک دلش ،
بگذار رو به رویت کنم و مملو از اشتیاق شرمندگی بگویم .
بگویم که باور ناباوری ها ، برایم ممکن نیست ... که در باورم نبود ...
خداوندا ... از تو دلدار و معشوقِ عشق من و یارم شرمنده ام ...
عشقم را دوست دارم ، دوستش دارم ... خداوندا هرکه نداند تو می دانی ... با گریه می گویم که می دانی .
قسمت می دهم به تمام هستی ها و نیستی ها ، دردی به معشوقم راه ندهی وجانم را سپرش کنی .
قسم می دهم به تمام مقدسات به حظور پاک تو ای خدای من ...
که هرچه به یار گفتم از روی نامردمی های این دیار گفتم .
نمی خواستم ما با این بدی ها بسوزیم ... چشم مان را به دنیایی ها بدوزیم ...
نمی خواستم در عذاب دید چشمان آتشین وبران گرگان بدخواه ، باشیم .
هرچه ناآرامی بود تنها از همین بود ... اما اوهمه ی این تنش ها را از چشم من خواند .
و می پنداشت که اورا متهم این تباهی و سیاهی ها می کردم ... اما نه این چنین نبود ...
که تنها می خواستم باهم متحد شویم و کنارهم ، با بدی وسیاهی بجنگیم ...
نمی دانم ... شاید زیاد از حد می خواستم بدی ها را برانم ...
اما حال که معشوقم ، همه بدی ها را از دل من می داند و می خواند ...
خدایم چه می توانم بگویم ؟ جز سخنی از اشک
آن شب ... شبی که مردنم را حس کردم و زنده بودم .
چقدر سخت بود که تنم نمرده بود ... چقدر سخت بود که مرده بودم اما با زور نفس می کشیدم .
خدایا ... هرچه زبانم به اشتباه به او گفت از بی ثباتی در بی اعتمادی هایم از اطراف او بود...
هرچه از اطراف برای او گفتم ، از روی بی اعتمادی به اطرافمان بود ...
و اما ناباوری او از حرف هایم بود که مارا به دفاع از اعتقادات و عقایدمان وا می داشت ...
خداوندا چه گویم ؟ جز سخنی از افسوس
خدای ما ... عشق را به ما هدیه کردی و ما هم تمام و کمال او را به تو سپردیم وبه آن ایمان داریم .
خداوندا تنها تو یاور و دلدار دل ما باش ...
دیگر تمام حساسیت ها را به باد ایمانم می سپارم ...
آری ... باید از آغاز، این حساسیت ها و بی اعتمادی ها از این نا مردمی ها واین دیار پست صفت را به دست حق می سپردم ...
اما دیر نیست ... می پندارم گر خوب باشیم ، خوب تر است طالع مان ...
به من جرات بده یارم ، بگزار تا ببارم ... به من حق بده تا بگویم که در این دیارنمی توانیم آرام بگیریم ... با این همه بدی ها نمی خواهیم و نمی توانیم خو کنیم .
فقط و فقط می دانم که خیر است همه ی این نشانه ها ...
در راست راه این راه عزیز ... گر هر عاملی بخواهد جلویمان را بگیرد ... رد خواهیم شد ...
ای شیطان کوچک باتوام که همه وقت ، گاهی در همه جا وارد می شوی ...
باتوام که تو در مقابل ایمان بزرگ و عشق خدایی و پاکی ، اصلا وجود نداری ...
با همه وجود می گویم ... برو که هروقت به ما رو کنی نا امیدت خواهیم کرد ... نا پدیدت خواهیم کرد ...
در این راه پاک و مقدس زیر رگبار خشن سنگ های نا مردمی ها و طوفان بدی ها ... آهسته ادامه می دهیم ...
بدون تاثیر پذیری از این سیاهی ها ... طی می کنیم راه دلمان را ...
تو ای یار پاکدل و همیشه همراهم با لطف بی سببت به دورت سپر هستم ومی رویم تا بی انتها ...
تا لحظه ی مرگ ... که بعد از مردن و ترک دنیا هم ، کنارت ، زیر پای عشق پاکت عاشقت می مانم و با هم هرگز خاموش نخواهیم شد و نخواهیم مرد ...
خداوندا تنها از تو می خواهم مارا کمک کنی ...
که تنها یاور و پشتیبان بی انتهای ما تویی تو خدای من ... ما بنده های حقیری در پیشگاه تو هستیم اما توکه در ما دمیده ای پس وظیفه ی ماست که دمیده ی تورا در دل خویش تقویت کنیم ...
واقعا نمی دانم که نامه ام را به چه شیوه به پایان رسانم ...
و حس می کنم که نامه ی بندگی ، بی انتها و بی پایان ... که با زبان ظاهری وصف ناپذیر است ...
یا حق ...
.... برای همیشه در دلم این است که تو تمام هستی من هستی ....
.... تو در تار و پود وجودم تمام بیداری و مستی من هستی ....
ادامه مطلب
نوشته شده توسطمحمد امين نوزريان دریکشنبه 28 مرداد1386 ،
ساعت 21:47
اعوذ بالله من النفسي
(
)
.... ما قلم هاييم ، در دست ولي ..... كز لب ما مي چكد ، ذكر علي ...
.... ذكر مولايم علي ، اعجاز كرد ..... عقده ها را از زبانم باز كرد ...
.... نام او سر حلقه ي ذكر من است ..... كز فروغ او زبانم روشن است ...
.... گر نباشد ، جذب روشن نيستم ..... اين كه غوغا مي كند ، من نيستم ...
.... من چو مجنونم كه در ليلاي خود ..... نيستم در هستي مولاي خود ...
.... ذكر حق ، دل را تسلي مي دهد ..... آه مجنون ، بوي ليلا مي دهد ...
.... جان مجنون ، قصد ليلايي مكن ..... جان يوسف را ، زليخايي نكن ...
.... از ذكر علي ، مدد گرفتيم ..... آن چيز كه مي شود ، گرفتيم ...
.... در بوته ي ، آزمايش عشق ..... از نمره ي بيست ، صد گرفتيم ...
.... محكوم به حبس عشق ، گشتيم ..... حكم عزلي ، ابد گرفتيم ...
.... كيستم ؟ بنده اي به درگه او ..... كه مگر طي كنم ، شبي ره او ...
.... آه مولا ، آه مولا مرا مدد برسان ..... زير صفرم ، مرا به صد برسان ...
.... از آن جامي كه دادي ، كربلا را ..... بنوشان ، اين خراب مبتلا را ...
.... چنان مستم كند ، يكتا پرستي ..... كه از آهم بسوزد ملك هستي ...
.... هزاران راز را ، در من نهفتي ..... ولي در گوش من ، اين گونه گفتي ...
.... ز احمد تا احد ، يك ميم فرق است ..... جهاني اندر اين يك ميم غرق است ...
.... يقينا ميم احمد ، ميم مستي ست ..... كه سرمست از جمالش ، چشم هستي ست ...
.... ز احمد هر دو عالم آبرو يافت ..... دمي خنديد و هستي رنگ و بو يافت ...
.... اگر احمد نبود ، آدم كجا بود ؟ ..... خدا را آيه اي محكم كجا بود ؟ ...
.... آقاسي ....
...... خدايش بيامرزتش ......
.... ميدوني ؟ آخه ذكر حق دل را تسلي مي دهد ... آه مجنون بوي .... مي دهد ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسطمحمد امين نوزريان درپنجشنبه 7 تیر1386 ،
ساعت 23:38
انا الحق ...
(
)
نمي رنجم اگر باور نداري عشق نابم را .............. كه عاشق ، از عيار افتاده در اين عهد عيارى ...
دل تنگ نيستم ... نه ...
پي دنيام نمي پيچم زياد ...
خدايم را مي خوانم به زبان خود ، به طرز و شيوه خود ...
تنها حس مي كنم ...
خيلي وقته خودم رو تو آغوش خداي خودم رها كردم ، ترسي از مردن ندارم ...
آخه تو اين دنيا ، مگه چيزي بالا تر از مردن ، براي زندگي نكردن وجود داره ؟
من نمي دونم ... كه توي نوشته هام در پي چي هستي ؟
ولي ميخوام بگم ... اگه زنده ام ، به خاطره اينه كه هنوز نمرده ام ...
با دنياي خود غريبم ... با زندگي نا آشنا ...
آره به قول خودت ... دنيا مهلت خوب زيستنه ... پس نه ميگيم تموم شه ... نه ميگيم بميره ...
اصلا در اون حد نيستيم كه بخوايم به اين داده ي بزرگ خدامون ، نظر بديم ...
پس مي جنگم ...
با همه چيزايي كه باعث ننگ و خفت و خواري و پستي و زوال و سياهي و پليدي مي شن ...
حالا مي خوان بگن خودمو گرفتم ... يا مغرورم ... يا مي خوان بگن ، كه فكر مي كنم خيلي حاليمه ...
اصلا برام مهم نيست ... اصلا ... من خودمم ، به نحو خودم هم ، با خداي خودم جلو مي رم ...
اصلا خدا منو آفريده كه بجنگم ... كه بسوزم ... كه آب بشم ... كه دود بشم به آسمون ...
مگه خودمون نمي خواستيم كه در آخر برسيم به خدامون ؟
پس ، نه گله اي موجوده ... و نه سد و مانعي وجود داره ... ميريم جلو ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسطمحمد امين نوزريان دریکشنبه 3 تیر1386 ،
ساعت 16:45
در زمانه ي ما از ظاهر باطن و عشق مي سازند ...
(
)
چه روز و شبي ؟ چه نوري و صفايي ؟ چه بهاري ؟
بهاري كه درختان و گلهايش به دست انسان ساخته شده ...
و دريايي كه از آب مرداب ها تغذيه مي كند ...
و باراني كه حاصل تبخير اشك هاي نا اميدي هاست ...
و خاكي كه از مردن و پوسيدن معشوق ها و عارفان و عاشقان و پاكان و ... ، نام خاك بر خود گرفته ...
و زلزله هاي وحشتناك و سيل هاي مخرب كه هريك نشانه اي دارد ...
تو اين را بهار مي نگري؟
چه بخواهي يا نخواهي دورت را پوشانيده اند ...
بگزار صادقانه بگويم ... از خيانت كاران اهل دورنگي ...
كه افتاده حالي و مردانگي و متانت و عشق و حالاتشان ... همه و همه از رياست ...
و با رنگ زرد درونشان ، مس وجودشان را به دروغين چون طلا نشان مي دهند ...
و ظاهربينان فراوان اين دير را ، به خود فريب مي دهند ...
در اين ميان ، چه دلها كه برده نمي شود ...
و چه روح هاي پاك ، كه به اشتباه پي هيچ مي پيچند و سوخته مي شوند ...
و امروز كه بزرگان بره نماي گرگ صفت و ظاهر ساز كه با جملات و ظاهر دلبرانه ي خود ، دل معصومان و پاكان روز دنيا را به خود مي برند و روز به روز رنگ مي بازند و سياه تر مي شوند ...
گله اي نيست ...
اما مي خواهم ، بطن اين نسل زنگ زده را ، اين رياكاران دغل باز را با ديد خود ، بيان كنم ...
اينها مرده اند ... نبين كه در حال زيستن هستند ... ظاهرشان هم خواهد مرد ...
پس يك راه بيشتر نخواهيم داشت ، كه تنها ديد دل خود را به بطن و واقعيات مانوس ، و به ظاهر ريايي ها و سياهي ها بسته و دور نماييم ... چشم خود را باز كنيم و بدي ها را ببينيم ... حتي اگرخود را بد ، ديديم ...
به سوي دور شدن از بدي ها شتاب كنيم و به سوي خوبي ها درنگ نكنيم .
ادامه مطلب
نوشته شده توسطمحمد امين نوزريان درچهارشنبه 30 خرداد1386 ،
ساعت 18:14
عاشق ... آب است ، نه تشنه ...
(
)
حالي مرا به خود برد و گفت ...
هيچ كس عاشق آب نيست ...
مردمان آب را در حيطه ي تشنگي و نياز دوست دارند و شاكر هستند ...
گر ببينند ز اطراف رهي آبي را ...
ناطلب كرده و نا خواسته سير و خسته از آب شوند .
گر روزي ننوشند زجامي آبي ... يا نبينند مدتي باران و رود و دريا ...
تشنه لب ، در به در و ديوانه ي جرعه آبي و قطره اي باران شوند ...
آري ... لحظه احتياج و نيازمندي فرا خواهد رسيد ...
آب بي منت مي آيد ...
مي گويد ، بنوش ... از من ، بكن اتمام از خود تشنگي را ...
آب با شيدايي و پاكي مي آيد ... و بي باك از ماندن ...
خواسته اي از رفتن ندارد . ولي ... اورا دگر تا لحظه ي تشنگي و نياز ، تنها ، رها مي كنند ...
و باز قصه ي عشق تهي ... انحصار شده خواسته ها مكرر مي شود ...
واقعا متاسفم براي تشنگان خود فريب كه خود را عاشق درك مي كنند ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسطمحمد امين نوزريان درسه شنبه 22 خرداد1386 ،
ساعت 14:29
(
)
دلم گرفته ، روحم توي محيط تنگ دنياي كثيفمون سخت احساس نا امني و تنگي مي كنه ...
آخه مگه ما نمي خوايم بميريم يه روز ؟ مگه نمي خوايم بريم ؟ بريم و آزاد شيم از اين خراب شده .
پس چرا عاشق نباشيم ؟ چرا شيدا دل نباشيم ؟
چرا توي اين جامعه ي فاسد شده بايد گرگ باشيم تا حقمونو بگيريم ... ؟
آي ادما ، اگه اينجوريه من حقمو نمي خوام . حق منم مال شما ...
اگه ظواهر حرف اول رو تو اين ميدون ميزنه . اگه ريا كار خودشو ميتونه بهتر انجام بده ...
پس نه دنيا ميخوام . نه زنده موندن ... اگه دارم ميرم جلو با اين همه اميد ...
همش ... همش به اميد رسيدن به لياقت رسيدن به خداست . پس ميرم جلو ...
با همسفرم ... با روح خودم ... با عشقم ...
تو اين دنيا هرچي مي خواد بشه ، بشه ...
اصلا به قول روحم ، اين همه نا عدالتي و اين همه دروغ و ريا و شرر هاي شيطاني همش باعث ظهور آقامون ميشه .
خدارو شكر حداقل يه چيزي ، يه اميدي هست كه آروممون كنه ... ولي بي قراريه از دل بيرون نميره ...
نه ... انقدر عاشقي مي كنم تا بميرم ... زير پاي معشوق جان ارزان و عشق گرانم رو فدا مي كنم و ميرم ...
توكل به خداي حق ... نا اميد نيستيم ... اون بالا يكيو داريم ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسطمحمد امين نوزريان درشنبه 12 خرداد1386 ،
ساعت 13:46
چي شد يهو ؟
(
)
خدايا ... چه كار كردم كه امروز چنين آمد به سرم ...
غم و ماتم و اندوه ، همه با هــم ... آمد به برم ...
آخر من كه هميشه سر زدم باز ، ز هر دوز و ريا ...
كو جواب اشك عشق و اميد و شوق درك باورم ؟
مگر نخواستم و نكردم كاري را كه تو خواستي ؟
آري ... اوقاتي اشتباهي دچار ميشدم ، از روي كاستي ...
اما باز به اميد تو بودم ، خواهان رضاي تو عزيزم ...
مي خواهم كه بگويم كه تا ابد و به بعد مي مانم ، همان عاشق راستي ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسطمحمد امين نوزريان درپنجشنبه 3 خرداد1386 ،
ساعت 17:55
باز شب دلم ميگيره ...
(
)
اشكم روان مي آيد ، خونم چنان مي جوشد ، تنم كم مياره و خسته و نهيف ميشه ولي ...
ولي اميدوار و مستحكم به همراه وفادارم با ياورم و غمخوارم با مونسم به جلو ميريم ... محكم و استوار ...
ولي شيطان صداش مياد ميگه ، آخه تو كه به عشقت نرسيدي كه ... چرا خيال پردازي مي كني ؟؟
لعنتي تازه دورش كرده بودم كه بازم سر و كله اش پيدا شد ...
خود خدام ميدونه ، هموني كه منو از همه بيشتر دوست داره ، ميدونه كه خالصانه اونو ازش مي خوام .
خودش هوامونو داره ،تمام اميدم خداست ، خودش اونو بهم داده ، اگه لايقش بمونم برام نگهش ميداره .
آخه اون از خدا به روحم اومده ... آره من امين او هستم ، هيچوقت بي ياد او نمي مانم ، يعني نمي توانم .
فقط پي عشق ميرم ... پي داروي دردم ... ، نه ... او را فقط براي خودم نمي خواهم .
اورا براي او ، و عشقش را براي خدايم ... خواهم ...
نمي خوام بگم آدمي خدايي هستما ... نه نه اصلا ... در بد بودن من شكي نيست ...
غم سرد و داغي روحم رو پوشونده ... اذيتم نمي كنه ، نه اصلا .
نمي خوام دوباره شاكي باشم ... فقط مي خوام بهتون بگم ، بگم كه ...
كه دنيا محلي مناسب براي عاشقي نيست ، چون عشق رو محدود مي كنه ،
فقط مي خوام با عهدي كه بستم ، سر ااز اون دنيا درآرم ، همراه او ، همراه همه وجودم و روحم .
و اين دنيا رو فقط توكل به خدا مي كنم ...
و فقط از اون مي خوام كه كمكمون كنه ، همين ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسطمحمد امين نوزريان دریکشنبه 16 اردیبهشت1386 ،
ساعت 22:49